تبليغاتX
زندگی با عشق

زندگی با عشق

زندگی امروز

اشکي که بي صداست پشتي که بي پناست دستي که بسته است پايي که خسته است دل را که عاشق است حرفي که صادق است شعري که بي بهاست شرمي که آشناست دارايي

                                                                                                    

+ نوشته شده در  بیستم دی 1384ساعت 19:36  توسط مصطفی  | 

کوچه

بئ تو مهتاب شبي بازازآن كوچه گذشتم همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم شدم آن عاشق ديوانه كه بودم يادم امد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم پر گشوديم و در ان خلوت دلخواسته گشتيم ساعتى بر لب جوي اب نشستيم تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت من همه محو تماشاى نگاهت آسمان صاف و شب ارام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فروريخته در اب شاخه ها دست بر آورده به مهتاب شب و صحرا وگل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ يادم ايد تو به من گفتى:از اين عشق حذر كن! لحظه اى چند بر اب نظر كن! آب آئينه عشق گذران است تو كه امروز نگاهت به نگاهى نگران است! باش فردا كه دلت با دگران است تا فراموش كنى چندى از اين شهر سفر كن! با تو گفتم:حذر از عشق؟ ندانم سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم روز اول كه دل من به تمناى تو پر زد چون كبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدى! من نه رميدم نه گسستم باز گفتم كه:تو صيادى من اهوى دشتم! تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم! حذر از عشق ندانم. سفر از پيش تو نتوانم نتوانم اشكى از شاخه فرو ريخت! مرغ شب ناله تلخى زد و بگريخت! اشك در چشم تو لرزيد ماه بر عشق تو خنديد! يادم آيد كه دگر از تو جوابى نشنيدم پاى در دامن اندوه كشيدم نگسستم ، نرميدم رفت در ظلمت آن شب و شبهاى دگر هم! نگرفتى دگر از عاشق شوريده خبر هم! نكردى ديگر از آن كوچه گذر هم! بى تو اما من به حالى از آن كوچه گذشتم.... (فريدون مشيرى)
+ نوشته شده در  پانزدهم دی 1384ساعت 17:34  توسط مصطفی  |